شبها، همه قدر است، اگر قدر بدانی
صفحهی دفتر گستردهی آفاق جهان را،
- گاهی
پیش چشمت بگشای
پنجه در پنجهی ابلیس فکن.
تا کی و چند، اسارت در «خویش»؟
میتوانی که گریبان برهانی از «نفس»
میتوانی ز «خود» آزاد شوی.
تو، فروغ سحری
موج بیآرامی
جویباری، جاری
خندهی صبحی و مهتاب شبی
تو فروزندهتر از خورشیدی
حیف اگر وصلهی ناجور و کج جامهی «هستی» باشی!
درد و افسوس، اگر مشتری زشتی و پستی باشی.
حیف اگر در «شب قدر»
«قدر» خود نشناسی ؛ ...
زندگی صحنهی درگیریهاست.
هر طرف، هر لحظه،
جنگ و آوارگی و زلزله و طوفان است
هیچ ترسی هم نیست!
آنچه میافزاید
ترس و اندوه مرا
ریزش کنگرهی «ارزش»هاست
لرزش پایگه «انسان» است
غربت روح خداگونهی انسان، در عصر
ظلمت زاویهی این دلهاست.
داخل برج نگهبانی ارزشهامان،
وای ... افسوس، افسوس،
قامتی نیست ... نگهبانی نیست
سینهی سنگی ما،
از چه، از شور و شررها خالیست؟!...
دیده و اینهمه خشک؟
نفس و اینهمه سرد؟
تو و این سنگدلی؟
من و این بیدردی؟!...

ادامه دارد ...
|