گوش کن ...
گوش کن، ای سر غفلت در پیش
ای اسیر «خود» و زندانی «نفس»
اینک، این بانگ سروشی است که در این «شب قدر»
بیخ گوش من و تو میخواند:
- این تغافل از چیست؟
در شب قدر، که از چشمهی نور
آیههایی روشن
جلوههایی جانسوز
تا سحرگاه، فرو میبارد،
وای بر من اگر از ریزش فیض
بهرههایی نبرم،
ورنه،
افسانهی سرد است و سراب
اینهمه شور و شرم!
III
کاروان رفته و ما، مانده ز «راه»
گرد این قافله را میبینم،
«وادی ایمن» و منزلگه دوست
گرچه دور است، ولی
«اینقدر هست که بانگ جرسی میآید»
راه باید افتاد
گرچه ره تاریک است
و پر از وسوسهی شیطانی است
لیک ... خورشید هدایت با توست.
گام «اخلاص» تو را میباید
تا به منزل برسی.
کولهباری بردار
زاد و رهتوشهای از «صبر» و «یقین»
زرهی از «تقوا»
مشعلی از «ایمان».
راه، جز با قدم «صدق» نمیگردد طی! ...
التماس دعا |